کلبه هشتم عشق

آنقدر از زندگی سرد و دگیرم
که روز مرگ خویش را جشن می گیرم
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.


یکی یه بار گفت
همیشه وقتی کتابی رومیخونی با اینکه
خیلی دوسش داری ولی کنارش میذاری
هیچ وقت خودتو واسه ی کسی که
دوسش داری تند تند ورق نزن
((الان می فهمم چی می گفت))
امشب قلبم به وسعت اندوه ستارگان دریائی غمبار است
انگار که دیگر نسیمی نیست بوزد
و تبسمی که از سر عشق باشد
انگار که زندگی رو به زوال است و من تنها
نظاره گر این تنهایی و اندوه ...
کاش عشق بود و وصل
و هرگز جدائی نبود و فصل . . .
اما افسوس
چی بگم که خیلی تنهام می دونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم
هیچ کسی پا نمی ذاره به سراچه خیالم
هیچ کسی نداد جواب این سوال بی جوابم.....

اگر با دیگرانش بود میلی چرا دست مرا بشکست لیلی
تو هرگز نازنین صادق نبودی به فکر این دل عاشق نبودی
دل پاکی که حکم کیمیا داشت به تو دادم ولی لایق نبودی
دل غمدیده درمانی ندارد سر شوریده سامانی ندارد
گمان کردم که در پایان راهم ولی این راه پایانی ندارد
حالا من زير يه مشت خاک سرد تــوی قبــرم
برو خوش باش که ديگه من واسه هميشه مُــردم
تو اگر میدانستی
که چه طعمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
که چرا تنهایی
چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد
شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي
مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد
که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس
شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود
هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در خود
زنده نگه داريم
آري...
تا شقايق هست زندگي بايد کرد...!

پسر به دختر گفت: دوستم داري؟!
اشک ازچشماي دخترجاري شد ، مي خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت:
اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينکه من دوستت دارم و طاقت ديدن اشکاتو ندارم...
دختر سرشو پايين انداخت و گفت : ميدوني چيه؟ من دوستت ندارم. من ... من بدجوري عاشقت شدم. پسر دستاي دخترو رها کرد و با قيافه اي غمگين از دختر جدا شد. دخترفرياد زد: مگه دوستم نداري ؟؟! پس چرا داري ميري؟
پسرجواب داد: چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم
نرسيديم به هم و آخرشم تو همون دفترکهنه پير شديم بي هم وکنار هم روزها گذشت
دستهاي من نرسيد به دست تو ميدونيم که ما به هم نمي رسيم مگه با شکست من شکست تو
ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه آخر عشق دو تا خط موازي همينه اگه من بشکنم
وتو بي خيا ل بگذري از من و تنهام بذاري
بيا بگيرش
- اين چيه؟
- قلبم
- قلبت؟
- آره
- چرا مي ديش به من؟
- تا بعد از تو دل به کسي نبندم
- واسه چي؟
- چون عاشقتم
- عشق يعني چي؟
- (با حسرت) يه روزي مي فهمي
پسر جوون قلبشو داد به دخترک داد اما دخترک منظور اونو نفهميد و قلب رو همونجا پاي يه نهال خشك گذاشت و رفت
سالها گذشت تا اينکه:
- سلام
پيرزن با تعجب به درخت بزرگ و سبز نگاه کرد و گفت: تو حرف مي زني؟؟!!
درخت سايه ي خودشو رو پيرزن انداخت و با مهرباني گفت: آره
پيرزن پرسيد: چه جوري ممکنه؟
درخت با حسرت گفت: مهم نيست، اما اي کاش مي فهميدي قلب يه عاشق هميشه واسه عشقش مي تپه .
گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.
دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين............

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

