تبليغاتX
××....کلبه هشتم عشق....××

××....کلبه هشتم عشق....××

کلبه هشتم عشق

این وبلاگ به این آدرس منتقل شد

http://www.kolbe8.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 2:31  توسط آرش  | 

آنقدر از زندگی سرد و دگیرم

که روز مرگ خویش را جشن می گیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 3:15  توسط آرش  | 

دلم گرفته است    دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 12:21  توسط آرش  | 

یکی یه بار گفت

همیشه وقتی کتابی رومیخونی با اینکه

 خیلی دوسش داری ولی کنارش میذاری

هیچ وقت خودتو واسه ی کسی که

دوسش داری تند تند ورق نزن

((الان می فهمم چی می گفت))

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 7:54  توسط آرش  | 

افسوس

        وقتی رفتی

امشب قلبم به وسعت اندوه ستارگان دریائی غمبار است

انگار که دیگر نسیمی نیست  بوزد

و تبسمی که از سر عشق باشد

انگار که زندگی رو به زوال است و من تنها

نظاره گر این تنهایی و اندوه ...

کاش عشق بود و وصل

و هرگز جدائی نبود و فصل . . .

اما افسوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 4:48  توسط آرش  | 

 

چی بگم که خیلی تنهام می دونی یاری ندارم 

چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم 

هیچ کسی پا نمی ذاره به سراچه خیالم 

هیچ کسی نداد جواب این سوال بی جوابم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:16  توسط آرش  | 

اگر با دیگرانش بود میلی     چرا دست مرا بشکست لیلی

تو هرگز نازنین صادق نبودی     به فکر این دل عاشق نبودی

دل پاکی که حکم کیمیا داشت     به تو دادم ولی لایق نبودی

دل غمدیده درمانی ندارد        سر شوریده سامانی ندارد

گمان کردم که در پایان راهم   ولی این راه پایانی ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 5:36  توسط آرش  | 

 

حالا من زير يه مشت خاک سرد تــوی قبــرم

 

برو خوش باش که ديگه من واسه هميشه مُــردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 5:31  توسط آرش  | 

تو اگر میدانستی

                   که چه طعمی دارد

                               خنجر از دست عزیزان خوردن

 از من خسته نمی پرسیدی

                                     که چرا تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 1:39  توسط آرش  | 

من نوشتم.......

Image and video hosting by TinyPic 

روي يك كاغذ بي خط سفيد  
من نوشتم((قطره))                تو نوشتي((دريا))
من نوشتم ((من و تو))          
تو نوشتي ((نه .ما))...
سالها بعد كه تازه من و تو ((ما))شده بود
روي يك كاغذ خط دار سفيد
تو نوشتي ((قطره))              من نوشتم((دريا))
تو نوشتي ((من و تو)             من نوشتم((نه. ما))
فاصله بين ((من))و((تو))       دوباره به عمق دريا شده بود!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 7:16  توسط آرش  | 

تا شقايق هست زندگي بايد کرد...!

 

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد 

 شمع اول گفتمن صلح و آرامش هستم،هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي

مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.

 شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها  ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجودندارد

 که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت

شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد

ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس 

شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم،مـن امـــيد هستم

با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد  نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود

هر يک از ما در اين صورت مي توانيم اميد،ايمان،آرامش و عشق را در  خود

زنده نگه داريم

 آري...

تا شقايق هست زندگي بايد کرد...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 3:8  توسط آرش  | 

پسر به دختر گفت: دوستم داري؟!
اشک ازچشماي دخترجاري شد ، مي خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت:
اگه دوستم نداري اشکال نداره مهم اينکه من دوستت دارم و طاقت ديدن اشکاتو ندارم...
دختر سرشو پايين انداخت و گفت : ميدوني چيه؟ من دوستت ندارم. من ... من بدجوري عاشقت شدم. پسر دستاي دخترو رها کرد و با قيافه اي غمگين از دختر جدا شد. دخترفرياد زد: مگه دوستم نداري ؟؟! پس چرا داري ميري؟
پسرجواب داد: چون دوستت دارم مي خوام تنهات بذارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 6:10  توسط آرش  | 

من و تو مثل دو تا خط ميمونيم که توي دفتر مشق اسير شديم

 نرسيديم به هم و آخرشم تو همون دفترکهنه پير شديم بي هم وکنار هم روزها گذشت

دستهاي من نرسيد به دست تو ميدونيم که ما به هم نمي رسيم مگه با شکست من شکست تو

 ما به هم نمي رسيم آخر بازي همينه آخر عشق دو تا خط موازي همينه اگه من بشکنم

 وتو بي خيا ل بگذري از من و تنهام بذاري

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 13:55  توسط آرش  | 

تقدیم به اونیکه دلمو شکست..

بيا بگيرش

- اين چيه؟

- قلبم

- قلبت؟

- آره

- چرا مي ديش به من؟

- تا بعد از تو دل به کسي نبندم

- واسه چي؟

- چون عاشقتم

- عشق يعني چي؟

- (با حسرت) يه روزي مي فهمي

 

پسر جوون قلبشو داد به دخترک داد  اما دخترک منظور اونو نفهميد و قلب رو همونجا پاي يه نهال خشك گذاشت و رفت

 

سالها گذشت تا اينکه:

 

- سلام

پيرزن با تعجب به درخت بزرگ و سبز  نگاه کرد و گفت:  تو حرف مي زني؟؟!!

درخت سايه ي خودشو رو پيرزن انداخت و با مهرباني  گفت: آره

پيرزن پرسيد: چه جوري ممکنه؟

درخت با حسرت گفت: مهم نيست، اما اي کاش مي فهميدي قلب يه عاشق هميشه واسه عشقش مي تپه .

گر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحررنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:40  توسط آرش  | 

همش یه خیال بود

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 5:40  توسط آرش  | 

دلتنگی

 دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:57  توسط آرش  | 

آرزو دارم

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

               

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:20  توسط آرش  | 

تقدیم به شیدا که نظر داده بودند

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:7  توسط آرش  | 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:6  توسط آرش  | 

تقدیم به آنکس که همیشه یک جای مخصوص در قلبم دارد

 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 7:9  توسط آرش  |